
"بنام قدرت مطلق"
دستورجلسه امروز با عنوان شکستن مربوط به ۷۴/۲/۷ است، یعنی یک سال و نیم قبل از اینکه من درمان را شروع کنم. دیالوگهایی بین سردار و بین نگهبان.
مفهوم شکستن را همه ما میدانیم، ولی بیشتر اینجا منظور، شکستن انسانهاست. بعضی از انسانها به یک مرحلهای میرسند یا به یک شرایطی میرسند که میشکنند. همینطور که یک لیوان میافتد زمین و میشکند، یا یک چوب میشکند یا سر یکی میشکند، بعضی وقتها انسانها میشکنند. یعنی از نظر شرایط زندگی و مسائلی که برایشان پیش آمده یا...
این بحرانها که معمولاً دانسته است، حالا ممکن است که ندانسته این بحرانها پیش بیاید، دانسته و ندانسته این مرحله پیش میآید و آن انسان میشکند و در هم فرو میریزد و این شرایطی بسیار سخت و دشوار است و هر انسان ممکن است در این شرایط قرار بگیرد، که بعضی از این انسانها در این شرایط ممکن است دست به خودکشی بزنند چون دیگر از آنها چیزی نمیماند که بخواهند ادامه بدهند. اگر همان انسانها مقداری صبر کنند، تحمل کنند، شرایط عوض خواهد شد؛ چون آنطور نماند و اینطور هم نخواهد ماند. چون زمان مسئلهای است که تمام مشکلات و مسائل را در درون خودش حل میکند، اگر در جهت درست حرکت کنیم. انسانی که در آستانه شکستن است؛این در تمام سطوح زندگی هست. ممکن است شکست در کار باشد، ممکن است در شخصیت اجتماعی باشد، یا در سیاست، در خانواده و... یک نکته بسیار مهم است؛ وقتی ما میبینیم که فردی شکسته یا در حال شکستن است، مهم این است که ما چه کمکی میتوانیم به او بکنیم. چون ممکن است فردی که در حال شکستن است یا شکسته، رفتار و اخلاق و گفتارش فرق کند. ممکن است تصمیمات سریع بگیرد، ممکن است از کنترل خارج شود، قطعاً روی تعادل نیست، ممکن است حرکتهای ناجوری انجام بدهد. ما هم میتوانیم او را به اصطلاح تجدیدش کنیم یاتشدیدش کنیم. میتوانیم جلوگیری کنیم و کمکش کنیم، که معمولاً انسانها در این شرایط تشدید میکنند. وقتی کسی شکسته بیشتر او را میشکنند. معمولاً اکثریت؛ اگر اودر سرازیری قرار دارد میخواهند او را هلش بدهند یا اگر یک حرکت ناجوری کرد سعی نمیکنند ببخشند، سعی نمیکنند به دل نگیرند، سعی میکنند تلافی کنند! شخصی که در آستانه شکستن قرار گرفته، چون در حالت عادی نیست؛ ممکن است یک حرف درشتی بزند. اگر ما درک صحیح داشته باشیم، حرف درشت او را به گونهای تعبیر میکنیم که این حال خوبی ندارد. چون بدترین انسانها را در نظر بگیریم که به ما یک ظلمی میکنند یا بعضی اوقات ممکن است که یک توهینی بکنند یا... در سختترین شرایط یک دید ما این است که بگوییم انسان بسیار پلیدی هست یا انسان بدی است یا... و هر چه مسائل منفی هست همه را به او منتسب کنیم. این یک قضیه است و یک قضیه این که یک ذره سر دوربین را کج کنیم، زاویه دیدمان را تغییر بدهیم، میبینیم او انسانی است که شکسته یا در حال شکستن است، آنجا نیاز به کمک و مساعدت دارد، نیاز به این ندارد که من باید حالش را بگیرم، من باید سرش را بشکنم، به غلط کردن بیفتد و... از این چیزها در فرهنگ ما دائماً هست. درک کردن یک انسان که در حال شکستن است و در حال فروریختن است بسیار حائز اهمیت است. ما در تمام سطوح جامعه با این قضیه برخورد داریم. هر روز ممکن است برخورد داشته باشیم، ممکن است در خانه باشد، در مدرسه باشد، در هر قسمتی شکستن وجود دارد. ممکن است بارها و بارها خودمان شکستیم. وقتی ما شکستیم، نمیخواهیم که دیگران روی زخم ما نمک بپاشند. ما گاهی اوقات روی زخم دیگران که شکستند یا درحال شکستن هستند، نمک میریزیم واین شرایط را بحرانیتر میکند. مثل آتشی هست که ما روی آن بنزین بریزیم که شعلهورتر بشود. اگر ما این قضیه را در نظر بگیریم با انسانها کمتر درگیر میشویم. این هست که انسانها هرکار انجام میدهند یا از نقطه ضعفشان است یا از ترس و احساس خطر است و یا احساس شکستن میکنند و ممکن است عکسالعملهای نامناسبی از خود نشان بدهند. اینجا ما باید بردبار باشیم، میبینیم سختترین آدم تبدیل شد به مهربانترین آدم واگر درست عمل نکنیم، مهربانترین آدم تبدیل به سختترین آدم میشود. بعضی اوقات کوتاه آمدن نشانه ترس انسان نیست، نشانه آگاهی انسان، فهم انسان، ادراک و... اینکه انسان، انسان فهمیدهای است که کوتاه میآید. انسانی که کوتاه نمیآید از جهلش است، نشانه بیخردیاش است، نشانه به هم ریختگی و کم تحملی است، نشانه اینکه یک شخصیت قلابی برای خود درست کرده است. پس انسان باید انسان را درک کند. یک مطلب را از اینجا برای شما میخوانم. این در شرایطی بود که نگهبان در حال نابسامانی بود و درگیر مشکلاتی بود. خوب همه ما در این شرایط قرار گرفتیم.
می خواهم برای کاستن اندوه شما شعری از فرهنگ خود شما را برای شما بگویم. آنجا وقتی که این طور هست باید ما یک مرحله دلداری انجام بدهیم. البته این مراحل هست که بعضی اوقات نمیشود. و به آن جایی میرسیم که به حشرات نمیشود آموزش داد. اینجا میگوید:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این شعر از حافظ است. اینجا وقتی کسی شکسته یا در آستانه شکسته شدن قرار دارد؛ اینجا دلداری میدهد سردار. یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور؛ این اشاره دارد به قصه حضرت یوسف که با داستان برادرانش که در کلام الله مجید است مواجه میشویم، که برادرها حضرت یوسف را در چاه میاندازند و پدرش حضرت یعقوب بود و بسیار یوسف را دوست داشت، بسیار غمناک بود، بسیار شیون میکرد، میگوید که غصه نخور، یوسفی که گمگشته باز به کنعان؛ همان سرزمینی که بوده، به آن شهر خودش باز میگردد، غم مخور صبر کن. کلبه احزان گلستان میشود. کلبهای که پر از غم و اندوه است تبدیل به گلستان می شود. حالا این کلبه هم میتواند منزل باشد ،هم میتواند وجود انسان باشد. ای دل غم دیده حالت به شود، دل بد مکن میگوید تو که غم دیدی، حالت بهتر میشود. دل بد نکن، یعنی ناامیدی مکن، بیتابی نکن، ای دل غمدیده حالت به شود، ای دلی که شکستهای، فرو ریختهای، حالت بهتر میشود، دل بد مکن، ناامیدی مکن. وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور اینکه به هم ریخته، فروریخته، همه چیزش شکسته، باز به سامان میرسد و به یک وضعیت مناسبی میرسد. اینجا نکته هست؛ یک انسانی که شکسته یا فروریخته، ما به او کمک کنیم، ما دلداری بدهیم، این مسئله نکتهی بسیار بسیار مهمی است.
نگهبان: در شرایطی قرار گرفتهام که از همه طرف دربها بسته است و سخت در خود رفتهام و در حال فروریختنم. این برای هرکدام از ما به وجود میآید، که اینجا برای نگهبان پیش آمده. میگوید واقعاً در شرایط بسیار بحرانی و بسیار مشکل و بسیار سخت و دشوار قرار دارم، چه کار کنم!؟ این شرایطی است که همه ما در آن قرار میگیریم. اینجا وسط دیالوگها زمامدار راستی میآید و میگوید:
غمگین نباشید و تلاش و کوشش را افزایش بدهید. من امشب برای گفتن جملهای پیش آمدم. فقط برای همین آمدهام، وقتی که شرایط بحرانی هست اول باید سعی کنید غمگین نباشید. چطوری غمگین نباشم؟ باید راهش را خودت پیدا کنی. چون همه آن روی تابلوی ذهن است، روی تصویر ذهن است، مثل یک مانیتور تلویزیون میماند یا مانیتور کامپیوتر! اگر تو روی آن تصاویر غمناک را بدهی، لحظه به لحظه این غم تشدید میشود و فرو میروی در تاریکی و غم، و اگر تصویر مثبت را نگاه کنی، یواش یواش به طرف امیدواری میآید. به خاطر همین مثال خیلی مشهور را استفاده میکنند؛ قسمت پر لیوان را باید نگاه کرد. لیوانی که نصفه آب دارد شما که نگاه میکنید هر دو تا را میتوانید ببینید. میتوانید بگویید لیوان نصفش خالی است و میتوانید بگویید لیوان نصفش پر است! میتوانید به بخش خالی بودنش توجه کنید، میتوانید به بخش پر بودنش توجه کنید. میتوانید به آن چیزهایی که ندارید توجه کنید، میتوانید به آن چیزهایی که دارید توجه کنید. بعضی اوقات ما خیلی چیزها داریم که قدر نمیدانیم. یکی رفت پیش استاد و سوالی از استاد کرد، استاد گفت: من نمیدانم! گفت: اگر تو نمیدانی پس برای چه حقوق میگیری؟! گفت: من برای چیزهایی که بلدم پول میگیرم، اگر بخواهم برای آن چیزهایی که بلد نیستم پول بگیرم خدا میداند باید چقدر بگیرم! حالا ما یک مقدار میدانیم، مقدار زیادی را آگاه نیستیم.
نگهبان: بی نهایت سپاسگذارم، بیان شما قوت قلبی است برای ما. بنابراین برای آن چیزهایی که میدانم پول بگیرم نه برای چیزهایی که نمیدانم. ما خیلی چیزها در زندگیمان داریم که متوجه نیستیم و ارزشی برایشان قائل نیستیم و نیمه خالی لیوان را نگاه میکنیم. بعضیها میگویند تا حرفی را، فوری میآید هزار تا منفیها و مریضیها را جلوی ما قطار میکنند که ما نگاه میکنیم. بله این کار را میکنیم، باید این کار را بکنیم، مانیتور ذهن هم همین است، میگوید به آن چیزها نگاه کن، آن مانیتور را به منفیها بروی به لیوان خالی میرسی. این لیوان خالی تو را به قهقرا میبرد. ولی اگر به نصفه پر لیوان بروی تو را به خیلی مسائل میرساند. خیلی چیزها در زندگی دارید که دیگران ممکن است نداشته باشند. کمی توجه کنید. تو چیزی از دیگران اضافهتر نداری، یک چیز خاص نیستی، آسمان سوراخ نشده که تو افتاده باشی یا من افتاده باشم، دیگران هم هستند!! خیلی چیزها داری که دیگران ندارند، پس باید ارزش قائل شویم. چیزی نیست، من یک آپارتمان ۱۰۰ متری دارم که همه دارند. نه!!! خیلیها میبینی همان آپارتمان صد متری را هم ندارند، یا سلامتی؟ همه سالمند. نه!!! خیلیها سالم نیستند. قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. من آن روز دوستم میگفت: حتی یک چیزهایی خیلی ساده و پیش پا افتاده گاهی اوقات اینقدر ارزشمند هستند که خدا میداند. هرچه میخواهم جمله را نگویم ولی باید بگویم که آقای ویلیام برای من نامه نوشت که ناراحتی کلیه داشت، بعد گفت: من تازه فهمیدم یک ادرار ساده چقدر لذت بخش است، کسی متوجه میشود که کلیهاش کار نکند، کسی متوجه میشود که مثانهاش کار نکند و باید سون بزند. سون بسیار دردآور و بسیار مشکل آفرین است. یک چیز خیلی ساده! این را موقعی میفهمد که در بیمارستان بیفتد. موقعی میفهمد که ادرار نیاید و جمع شود در مثانه و مثانهاش بترکد، به کلیههایش فشار بیاید و از کار بیفتند. یک چیز خیلی ساده! ما میتوانیم در شرایطی که فرو ریختیم و شکستیم، به آن چیزهایی که داریم توجه کنیم، برای آنها ارزش قائل شویم وگرنه ممکن است بعد دچار مشکلات شویم. به همین خاطر است که میگویند: چون بد آید هرچه آید بد شود. یک بلا ده گردد و ده، صد شود. آن موقعی است که ما به جهت منفی نگاه میکنیم. وقتي ذهن ما به سمت چیزهای منفی میرود، چون بدی میآید غرغر میکنیم. چون با دید منفی نگاه میکنیم! اگر دیدمان تغییر کند ممکن است اوضاع خیلی تغییر کند.
سردار: امیدوارم همانطور که گفته شد به ادامه تلاش باشید تا توان جسمی و روحی شما به صیقل آراسته شود. پس یکی از این مسائل وقتی انسان میشکند، باید به تلاش و کوشش ادامه بدهد تا جسم و روحش صیقل داده شود. کسی میتواند آگاه شود و ارزش خیلی چیزها را بداند که بشکند و شکسته باشد. بعضی افراد را گاهی اوقات من تعمداً ممکن است بشکنم و بلدم همان موقع درستش کنم. ولی شما میشکنید اما بلد نیستید درستش کنید. این مسئله بسیار مهمی است. پس وقتی که شکست، صیقل میخورد و همان داستان و مطلب بزرگ؛ که غم بزرگ انسان را میتواند به بالاترین و یا پایینترین نقطهی الهی سوق بدهد. در هر شرایطی امکان پذیر است انسان با یک غم بزرگ دست به جنایت بزند یا نه ممکن است صعود کند. این بستگی به خود آن فرد دارد و اصولاً در طبیعت و هستی همین طور هم هست. یک گوشواره طلا که نگاه میکنید یا یک گردنبند طلا که خوشگل است در نظر بگیرید؛ طلا چه بلایی سرش آمده است. از خاک بوده و از کوه استخراج شده، آمده پتک خورده و خرد شده، بعد رفته آسیاب شده، تصفیه شده و طلا خالص شده است و ذوب شده و شمش شده است با چندین درجه حرارت و بعد تکه تکه شده و به دست استاد زرگر چکش کاری شده که تبدیل به گوشواره و یا گردنبند شده! آن موقع برازنده است. انسان هم همینطور است. موقعی که میشکند، باید صیقل داده بشود، موقعی که صیقل داده شد به این مرحله میرسد. یعنی با تلاش و کوشش باید جسم و روح صیقل داده شود.
این که کار دنیا چنین است. در آن سختی بسیار است ناراحت نباشید. کار دنیا اصلاً چنین است. سختیها در کار دنیا وجود دارد اگر کسی خیال کند که در کار دنیا سختی وجود ندارد در اشتباه است. تا آن چیزها نباشد درک نمیشود. پس دنیا مکانی است که هم سختی هست و هم خوبی هست. کار دنیا اصلاً بر این پایه استوار است. شما هیچ کس را نمیتوانید در این دنیا پیدا کنید که در آسایش کامل باشد که فقط جهت خوبیها و جهت خوشیها باشد. در نظر بگیرید تمام رهبرهای کشورها یا رئیسجمهورها مثل آقای اوباما، آقای پوتین، کشور خودمان، این رهبرها مشکلی ندارند؟! اگر ما مشکل داریم آنها ۱۰ برابر ما مشکل دارند. اگر مشکل ما کوچک است مشکل آنها خیلی بزرگتر است. هیچکدام نیست که فقط در خوشی باشند و هیچ مشکلی نداشته باشند. حالا بروید بازرگانها را نگاه کنید همین طور هستند، یا هنرپیشهها و... ممکن است ظاهر را نگاه کنید خیلی خوب باشد ولی موقعی که باطن را نگاه میکنی هزاران مشکل و هزاران دشواری و سختی دارند. هرکه بامش بیش برفش بیشتر. کار این جهان همینطور است.
اینها یادآوری است که در گذشته چگونه بودید. بعضی وقتها انسان حتی از یاد هم میبرد، اما زخمی بر جای است که نشانش در خیال آدمی حک میگردد، چون نوشتهای بر روی سنگ. بعضی اوقات یک زخمی بر جان بنشیند حل میشود، ولی زخمی که بر دل بنشیند حل شدنش خیلی خیلی بد است. ما باید ادامه بدهیم تا آن ظلمات شب را با تفکر و تعقل به روز تبدیل بسازیم، از پای نایستید و به این جنگهای این جهان قیمت بگذارید تا هر دفعه برندهتر شوید. کار ما این است. ما باید وقتی در آستانه فروپاشی قرار میگیریم و یا شکستیم یعنی ظلمت؛ ما باید با تلاش و تفکر و تعقل این ظلمت را به روشنایی تبدیل کنیم. اگر توانستیم این کار را بکنیم آنجا میگویند؛ غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند. آنجا میشود کیمیاگری! کسی که ظلمت زندگیاش را تبدیل به روشنایی کرد. این میشود کیمیاگری که در گداصفتی یعنی در بدبختی و بیچارگی و ظلمت کیمیاگری میکند که تاریکی را تبدیل به نور میکند، مثل تبدیل مس به طلا و این از آن مشکلتر است. باید ادامه دهیم یعنی نباید متوقف شویم. وقتی در آستانه فروپاشی قرار گرفتیم یا شکستیم، در هم ریخته شدیم، مثل صخره گلی فرو ریختیم، باید به تلاش ادامه بدهیم. نمیتوانیم کنار بکشیم و بگوییم تمام شد. چه شما ادامه بدهید وچه ادامه ندهید، فردا خورشید طلوع میکند و سیستم کار خود را انجام میدهد. یعنی این جنگهایی که در طول روز و در طول زندگی داریم؛ جنگ یکی با سلاح است و یکی بیسلاح، میگوید برای اینها قیمت بگذاریم و ارزش قائل شویم تا هر دفعه برندهتر شویم.
اما در مورد بحث خود به چه قسمتی رسیده بودیم.
میگوید که رسیده بودیم به حلقهها. حلقههایی در کنگره استفاده میشود. یکی حلقههای متعدد حیات و جهانهای متعدد، یکی هم در زندگی از موقعی که از مادر متولد میشویم تا موقعی که میمیریم ما چند حلقه را پشت سر میگذاریم.
همانطور که عرض شد حلقهها طبق قانون الهی برقرار است. هر زمان طلب حلقهای میشود تا به وادی دیگر برسند و این در اندیشه و فکر شما ایجاد تکامل و تعقل عالی مینماید تا به مرور زمان دوباره اشتباهات انجام نگردد، به عبارت دوم تجربه بر کامل شدن شما را نوید میدهد. حلقههای مختلفی است که به قانون الهی برقرار است و هر حلقه، هر زمان از این حلقهها شرایط و ویژگی خودش را دارد و موضوع خودش را دارد که باید سپری شود. در اینجا میگوید: شما در این قسمت از حیات، تا جدایی روح از کالبد به این حلقهها توجهی ندارید. موقعی که به دنیا میآیید تاموقعی که میمیرید اصلاً به این حلقهها و این مراحل هیچ توجهی ندارید. زیرا عدهای از این حلقهها با کلمه کودکی و طفولیت میگذرد و آن وقت که به حلقه واقعی برسید، عنفوان جوانی و شاید غرور و بعضی وقتها با جهل و نادانی توأم است. میگویند توجهی به این حلقهها نداریم. مقداری از این حلقهها در دوران طفولیت و کودکی است که شروع میشود تا جوانی. این یک مرحلهای است که انسان میگذراند. حلقه کودکی انسان از جانوران بیشتر است، تا جایی که من اطلاع دارم هیچ جانوری به اندازه انسان دوران کودکیاش طولانی نیست. بچه اسب یا الاغ یا گاو همین قدر که به دنیا آمد یک یا دو دقیقه بعد بلند میشود و سر پا میایستد و به دنبال مادرش راه میافتد، خودش میرود شیر میخورد، هنوز یک سالش هم کامل نشده به جوانی و قدرت میرسد و کامل میشود و یکسال نشده بچهدار میشود و توان باروری دارد. اما بچه انسان ۲۰ سال طول میکشد، تا دو سالگی تازه دندانهایش در میآید. سه یا چهار سالگی تازه راه رفتن میآموزد. بله خیلی طولانی است، تا دو یا سه سالگی هنوز خودش را نمیتواند جمع و جور کند، روی پاهایش نمیتواند بایستد. پس دوران طفولیت انسان خیلی طولانی است. چرا؟! به خاطر اینکه انسان موجود پیچیدهتری است، ساختارش خیلی فرق میکند، خیلی کاملتر است. همان روی دو پا راه رفتن یکی از هنرهای بسیار قوی و نیرومند است و اطلاعات میخواهد که روی دو پا بایستی! شما خیلی کارها را انجام میدهید و اصلاً متوجه نیستید؛ بلند میشوی، مینشینی، حرکت میکنی، میخوابی، از پلهها بالا و پائین میروی و... اینها کارهای سادهای نیست. یک ذره مشکل در کمرت به وجود بیاید، تمام این کارها ساقط میشود، هیچ کار نمیتوانید بکنید. پس یکی دوران طفولیت است. ما از موقعی که متولد میشویم تا حدود ۱۸ سالگی هیچ چیز را متوجه نمیشویم و جیرهخور پدر و مادر هستیم و بعد از آن هم ممکن است باشیم. یعنی هنوز به چیزی نرسیدیم، تازه استقلال انسان از نظر قانونی در ۱۸ سال است. تا قبل از آن میگویند: صغیری! یعنی هنوز نمیتوانید تصمیم بگیرید، ولیّ دارید. ولایتاً و وکالتاً و اصالتاً هر بچهای پدر و مادرش وکیلش هستند. قیم او هستند. بچه ۱۷ ساله نمیتواند معامله کند، ملکی را به نام خودش بکند و حساب باز کند و... چون کامل نیست. پس مقداری دوران طفولیت است. از آنجا وارد دوران جوانی میشود. دوران جوانی هم که ماشالله کله بوی قرمهسبزی میدهد، طبیعت بشر همینطور هست. هیجان دارد، همه کار میخواهد بکند. نان ندارد بخورد ولی میخواهد دنیا را عوض کند، زندگی خودش را نمیتواند اداره کند، ولی میخواهد دنیا را اداره کند، روی زمین نمیتواند راه برود میخواهد در هوا پرواز کند. خواستهها و آرزوهای خیلی وسیع دارد. از بچگی به هرکدام میگوئی میخواهی چه کاره شوی، میگویند خلبان یا دکتر یا مهندس بشوم. از این سه تا هست. هیچ کدامشان نمیگویند میخواهم لولهکش یا بقال شوم یا سوپرمارکت داشته باشم. یک موقعی بود خلبان حقوقش خوب بود، پزشکها خیلی وضعشان خوب بود، مهندسها خوب بودند، اما کاسبها وضعشان خوب نبود. اما الان کاسبها وضعشان خوب است. بقالی هست روزی ۱ میلیون درآمد دارد. بقالی سیب درختی را میخرد دو هزار تومان، میفروشد ۱۲۰۰۰ تومان، سیبهای سرخ که بخواهید بفروشید کیلو هزار تومان بیشتر نمیخرند. من خیال میکردم این ترهبار فروشیها و میدانیها نامسلمانند. بعد دیدم نه آنها ۱۰ درصد روی آن میخورند. یعنی یک دکاندار روی یک سیب، روی یک انگور چند برابر این پول را میکشد. الان میدانید بدترین نقطه تهران که آب و هوایش از همه جا کثیفتر بود کجا هست؟! همه خیال میکنیم شوش هست! کثیفترین و آلودهترین منطقه تهران که اعلام کردند، اقدسیه هست، میدان شوش نیست، میدان راه آهن نیست. یک موقعی شمال شهر میشود جنوب شهر! قدیم که شمال شهر بود و همه شمال شهر میرفتند که سکونت کنند، آن موقع آنجا باغات بود، خانهها یک هکتاری بود، ده هزار متر بود، پنج نفر در آن زندگی میکردند. هوا تمیز بود، تراکم جمعیت کم بود، ده هزار متر زمین بود یک ماشین داشتند، آب و هوا خیلی خوب بود، تراکم جمعیت کم بود، خیابانها و کوچهها خلوت بودند، خیلی خوب بود. الان در چهارصد متری یا هزار متری ۵۰ طبقه ساختند و همه آنها ماشین دارند و تراکم جمعیت بالا رفته، کوچهها تنگ شده، دکانها گرانفروش شدند. شما میدان امام حسین سیب را کیلویی ۲۰۰۰ تومان میخرید، ۵۰ متر بالاتر میبینی ۱۲ هزار تومان! این است که آنجا مشکلها بیشتر شده در قسمت شمال شهر. حرف تو حرف میآید، من به کجا میروم! پس یکی حلقه کودکی و نوجوانی و یکی حلقه جوانی.
اما به حلقه سومی که برسید در شما تحول ایجاد میگردد. این مطالب دکاندارها مربوط به حلقه سوم است.
البته ما که میگوییم شما باید در نظر داشته باشید که این عمومیت دارد؛ اما سخن ما با شماست و تأکید ما بر آن است که حلقهها را بها بدهید و از این مرحله تا جدایی شما از کالبد، مهمترین بخش حیات شما شروع و تمام میشود که میبایست درصدد آن باشید که کاملاً تزکیه شوید و به آن اهداف عالیه خودهم جامه عمل بپوشانید و این بنیان و ریشه آغاز اولین دوره حلقهها در جهان بعدی میباشد. بعد از آن دو حلقه وارد حلقه میانسالی میشویم. اولی که هیچ؟ آموزش است. دومی هم غرور است. بعد از چهل سالگی میانسالی شروع میشود. از یک مرحلهای انسانها باید فکر تزکیه و پالایش خودشان باشند و اینها در ادامه جذب یک سری مسائل دیگر میشوند.
نگهبان: اگر امکان دارد برای ما مثالی از وظایف حلقه سوم را بیان کنید.
استاد: اگر در ادامه سخن باشیم باید حقیقتها را بیان نماییم. پایان حلقه سوم به معنای آخرین قسمت وظایف، نسبت به آنچه با توان خداوندی به دست پدر و مادر بوده، نسبت به وظایف والدین به اولاد و بینیازی عاطفی و مادی آنها، به معنای کامل شدن عقل آنها برای ادامه بقیه راه میباشد. حلقه سوم آخرین قسمت وظایف است. در حلقه سوم یکی از مهمترین کارها و وظایف این است که پدر و مادر باید اولاد را پرورش بدهند، باید آنها را به جا و مکان درستی برسانند، به آنها رسیدگی کنند و این عمل باید تا مرحلهای که در توان پدر و مادر است انجام شود. اما بعضیها در این حلقه که میرسند دنبال خوشگذرانی خودشان میروند و بچهها را رها میکنند. اینها از آن آدمهایی هستند که میگویند؛ میمون در حمام بود، وقتی دید دارد میسوزد، بچهاش را گذاشت زیر پایش!!! در حمامهای عمومی قدیمی سنگهای کف حمام را داغ میکردند. بعضی از انسانها دقیقاً مثل میمون میمانند؛ برای خواسته خودشان فرزندشان را فدا میکنند. در یک مقاله میخواندم اروپاییها در میانسالی خیلی غمگین هستند و بعضی جوامع در جوانی غمگینند و برخی در میانسالی و برخی هم در پیری، چون این مسئله از آنها گرفته شده است. حالا نمیخواهم وارد فرهنگ آنها شوم.
نگهبان :منظور این است که یکی از وظایف انسانها در پایان حلقه سوم تربیت فرزندان صالح و سالم است؟! آری. میگویند از جوانی تا پیری، از پیری تا به کی!!! یک مرحلهای است که انسانها باید به فکر ساختن توشه برای جهان دیگرشان باشند، البته اگر باور داشته باشند؛ که مقدمه مرحله چهارم است.
و این در شما هنوز باقی است. البته زیاد به طول نمیانجامد، به خاطر اینکه از شعور کافی برخوردار هستید و کامل شدن آنها آغازی هست تا به طور رابط، انجام وظایفی را بر عهده بگیرند و ما بیشتر اصرار مینماییم که به وضع امورات مالیه برسید. میگوید: یکی از مسائل مهم، رسیدگی به وضعیت اولاد است. البته در حلقه سوم ممکن است وظایف و کارهای زیادی بر عهده یک انسان باشد. چون کودکی و جوانی که مقدمه هستند و از آن به بعد باید شروع به سازندگی کند. حالا اینجا حلقه چهارم هم است. اگر حلقه سوم را خوب و درست به انجام برسانند، بعد از مرگ وارد فردوس و بهشت میشوند. ولی بعضی انسانها هستند که خیلی نادر هستند و در مرحله حلقه سوم، وارد حلقه چهارم هم میشوند. نظر خاص ما هم این است تا در مورد قدرت فکری به انجام بعضی مسائل دست پیدا نمایید و با انجام آن عمل از طریق فکر، چندان با نیروهای دیگر تماس نداشته باشید، واقف به امورات خود باشید. میگوید: از طریق فکر چندان با نیروهای دیگر تماس نداشته باشید. در مرحله خاصی انسان از نظر فکری با نیروهای منفی در ارتباط میشود. کسی که فرزندش را رها میکند برای رسیدن به امیال خود، از نظر فکری در القای نیروهای منفی قرار دارد و اینها وقتی وارد بعد دیگری میشوند؛ دارای مشکلات زیادی هستند. چون وظیفه خودشان را به عنوان یک موجود انجام ندادهاند. حتی حیوانات تا جایی که نیاز هست به فرزندانشان کمک میکنند! رها کردن فرزندان و... عقوبتهای سختی را در پیش دارد. ما برای اینکه به شما کمک کنیم باید ابتدا شما را به مسائلی آگاه سازیم. پس اگر کسی بخواهد مورد کمک قرار بگیرد ،اول باید از یک سری مسائل آگاه شود. همینجا هم میشود جهانبینی. ما با جهانبینی، فرد را آگاه میکنیم تا ازظلمت خارج شود و از این آگاهیها یک قسمت را پذیرفته و قسمتی را هم باید بپذیریم و عمل کنیم. صبروبردباری شما در مورد تفکر قابل تحسین است. در انجام عمل باید قدم بزرگتری بردارید، این مطلب گفته شده؛ مانند آن است که پدری در امتحان فرزندش جوابهای مسائل را بگوید. اگر قرار باشد همه چیز را بگوییم مثل این است که جواب سوالهای امتحانی را به شما بگوئیم. شما از این امتحان باید سربلند بیرون بیائید و ما منتظر نتیجه هستیم. پس هر کدام از ما اگر در مرحله شکستن قرار گرفتیم باید امتحان پس بدهیم. امتحان موقعی است که شرایط سخت و دشوار باشد. باید درون ظلمت بروی تا بتوانی از آن خارج شوی. تصمیم شما در انتخاب سu200dمت در آینده خارج از بدن بسیار حائز اهمیت است. شکست و پیروزی نباید مطرح باشد. انسان هر کاری انجام میدهد برای تعیین جایگاهش پس از مرگ خیلی مهم است، یعنی در بهشت یا جهنم. بنابراین در زندگی شکست و پیروزی مهم نیست! مهم این است ما به تلاش و تفکرمان ادامه بدهیم، مهم این است که ما مثبتبین باشیم تا دچار بحران نشویم. پس کل نتیجهگیری دوتا قضیه میشود؛ یکی مسائلی است که خودمان در بحران قرار میگیریم و میشکنیم، باید چه کارهایی انجام بدهیم. یک زمانی هم ما ناظر و شاهدیم که کس دیگری میشکند. پس اگر کسی شکسته باشد باید کمکش کنیم. به عبارت دیگر اگر کسی در کنگره حالش خراب است کمکش کنیم. البته بعضیها واقعاً مرض دارند و مریض هستند و یک عده هم غَرَض دارند. آنهایی که مریض هستند بیشترند. حالا ممکن است از ۱۰۰ نفر یکی هم غرض داشته باشد. سفر اولی که تکلیفش معلوم است، ولی سفر دومی اگر ناسازگاری کند، آن دیگر غرض است. غرض هم موقعی است که ناسالم باشد، اگر سالم باشد باید مرضش برطرف شده باشد. در نهایت باید مراعات آدمها را بکنیم. اگر مرهم روی زخم آنها نمیگذاریم، حداقل نمک روی زخم آنها نریزیم.
"پایان"
تهیّه و تنظیم: مسافر سعید (لژیون یکم نمایندگی عطّار نیشابور)
تایپ: مسافر جواد (لژیون یکم نمایندگی عطّار نیشابور)
موضوعات مرتبط: سی دی ها
برچسبها: کنگره60, نمایندگی عطار نیشابور, متن کامل سی دی شکستن, شهرری لژیون امیرهوشنگ سوقندی _ درمان اعتیاد...
ما را در سایت لژیون امیرهوشنگ سوقندی _ درمان اعتیاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 276 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 0:31